تمام مطالب این وبلاگ دل نوشته های خودمه و استفاده از این نوشته ها به شرط اینکه به دلتون نشسته باشه آزاده
من دلم می خواهد... بگذریم مگر فرقی هم می کند! هنوز هم خانه من سوت و کور است در این فصل سرما و برف احساس سرما نمی کنم اتشی که بر جانم انداختی زمستان هم سرش نمی شود... بیا ساقی دوای درد من باش . . . شب اخر زیر باران بوسیدمت تا اخر عمر لبانت گرمایش را فراموش نخواهند کرد این باشد تاوان بی وفایی ات... شب رسید و در برم مهتاب نیست . ناگهان یک لحظه تنها می شوم چه کرده ای با من خودت هم نمیدانی... نه دلی دارم برای ماندن, نه پایی برای رفتن تنها و درمانده خسته ام از این همه تکرار دیگر حوصله هیچ کس را ندارم حسابم با روزگار صاف است که او هیچ به من نداد و من نیز هیچ به او... من امشب میزبانم مرا می خواند امشب سوی خود بیا یار سفر اری عروس مرگ مهمان من است...
تمام کوچه هایم بی عبور است
هنوز هم می سرایم مرگ دل را
بقای زندگی در خاک و گل را
هنوز هم بال پروازی ندارم
درون خانه دمسازی ندارم
هنوز هم ارزویم جام مرگ است
برای مرغ دل این سینه تنگ است
هنوز هم هیچ رویایی ندارم
به دل امید فردایی ندارم
هنوز هم فصل هایم بی بهار است
دلم خسته ز رسم روزگار است
هنوز هم اسمانم بی ستاره ست
تمام اشک هایم بی بهانه ست
هنوز هم در شبم ماهی ندارم
به جز پیمانه همراهی ندارم
هنوز هم خسته ام از این شب سرد
گذر زین کوچه های عاری از مرد
هنوز هم سینه ام لبریز درد است
تمام شعر هایم تلخ و سرد است
هنوز هم قسمت من بی وفاییست
نصیبم از همه دنیا جداییست
رفیق این دل شبگرد من باش
بیا ساقی که امشب من خمارم
خمار و در به در از این قمارم
بیا ساقی که من هم اهل دردم
به غیر از بوسه ات راضی نگردم
بیا ساقی ز دنیا چشم پوشیم
شراب یک دلی با هم بنوشیم
بیا ساقی نشینم در کمین ات
برای بوسه های اتشین ات
بیا ساقی دلم لبریز درد است
بدون تو شبم سنگین و سرد است
بیا ساقی زمستان است اینجا
تو گویی اخرستان است اینجا
در نگاهم صحبتی از خواب نیست
تیرگی گشته چو ابری بر دلم
محرمی دیگر نمانده در دلم
می کنم یاد گذشته ها همی
تا کنم ارام این دل را دمی
یاد دوران جوانی می کنم
خاطراتم را تداعی می کنم
در خیالم باز عاشق می شوم
لحظه ای از غصه فارغ می شوم
.
.
.
حسرت ان لحظه های ناب را
می خورم چون ماهی بی اب را
.
گفتن ای کاش های بی دریغ
می زند اتش دلم را بی حریق
باز هم تسلیم غم ها می شوم
مستی از روح و روانم می پرد
ان کبوتر زاشیانم می پرد
باز هم من ماندم و تنهایی ام
باز هم شب های بی مهتابی ام
باز هم شب های بی فریاد رس
ارزو های بعید از دسترس...
نا امید و دلشکسته
غریب و سرگردان
در این دالان بی پایان
کنجی نشسته ام و لحظه ها را تباه می کنم
از این زندگی بی مقدار
و
این مردمان بی کردار
دیگر حوصله خودم را هم ندارم
خیالت راحت
دیگر
حوصله تو را هم ندارم
دیگر حتی
حوصله هم صحبتی با شمعدانی ها را هم ندارم
دیگر شنیدن صدای گنجشک ها ارامم نمیکند
دیگر بارش قطره های باران بر روی صورتم مرا به هیجان نمی اورد
دیگر از بوئیدن یک گل یاس مست نمیشوم
دیگر قار قار کلاغ ها دلم را نمی برد
دیگر شکفتن یک گل سرخ برایم معنائی ندارد
دیگر از پرپر شدن یک شقایق گریه ام نمی گیرد
دیگر زبان شاپرک ها را نمی فهمم
دیگر کوچ چلچله ها ناراحتم نمیکند
دیگر از امدن بهار سرمست نمیشوم
دیگر عاشق شب های مهتابی نیستم
دیگر هنگام غروب افتاب عاشق نمیشوم
دیگر با دیدن یک ستاره دنباله دار ارزوئی نمیکنم
دیگر بر لب پنجره اتاقم به انتظار امدن هیچ قاصدکی نمی نشینم
دیگر در وصف علف های داخل باغچه شعر نمی گویم
دیگر
شاید باورت نشود
اما دیگر
از پک زدن به یک نخ سیگار هم لذت نمی برم...
میزبان دختری زیبا
دختری زیباتر از اهوی خوابیده
روی سنگ سخت کوهستان
به هنگام غروب افتاب گرم تابستان
دختری زیبا
چنان پروانه شبتاب
نشسته بر لب برکه
که میتابد بر ان مهتاب
دختری زیبا
بسان یک پرستوی مهاجر
به وقت پر کشیدن زیر باران
ساکت و ارام
دختری با گیسوانی همچو گندمزار
تنی چون مرمر و خوشبوتر از گلزار
لبش گیراتر از تصویر یک رویا
نگاهش اینه با وسعت دریا
کلامش بهترین لالائی دنیا
مهمان ناخوانده
و حسی گویدم
در اسمان عقد مرا خوانده
درون بسترم خوابیده و
هی عشوه میریزد
به من گوید
که کوتاه است فرصت تا سحر
در اغوشم بگیر
لبت را بر لبم بگذار
تمام غصه هایت را
از این پس بر جهان بگذار
اری امشب
| Design By : Pichak |