شبستان

تمام مطالب این وبلاگ دل نوشته های خودمه و استفاده از این نوشته ها به شرط اینکه به دلتون نشسته باشه آزاده

 

 

گاهی

تکرار هم لازم است

این دلنوشته را دوباره اینجا گذاشتم بیشتر برای دل خودم

تا یادم بماند...

 

 

 

 

من دلم میخواهد


بروم از کوی ت


بروم دور شوم


چون دگران از خوی ت


بروم جای دگر


که نبینم دیگر


اثری از روی ت

 

 

 

من دلم میخواهد


دگر از چلچله ها بگریزم


خانه ویران کنم و


رو به دریا کنم و


از تو و خاطره ات بگریزم

 

 

 

من دلم میخواهد


ترک این خانه کنم


داغ مجنون به دلت تازه کنم


دگر اینجا خبری نیست از ان مهر و صفا


دگر اینجا گذری نیست از ان شاه وفا


سوت و کور است هوای دل من


محرمی نیست که ایینه شود در شب من


باید از ماه رخت دل بکنم


عشق را بر دل اتش فکنم

 

 

 

من دلم میخواهد


بروم جای دگر


که نباشد سخن از یار دگر


بروم انجایی


که نخواهند مرا


همچو زر اندازه کنند


با دورنگی و ریا


داغ دلم تازه کنند

 

 

 

من دلم میخواهد


سر به جایی بنهم


که هوایش عالی ست


اسمانش ابی ست


شب انجا همه شب مهتابی ست


و دل  از شور و شر مردم دنیا خالی ست


عجب انجا جایی ست...

 

 

 

من دلم میخواهد


بند دل باز کنم


توبه ام بشکنم و مستی اغاز کنم


همنوا با نفس مرغ سحر


زخمه بر ساز کنم


دل من غمگین است


شب من سنگین است

 

 

 

باید از کوی تو دل را بکنم


ریشه ی عشق تو را

 
از ته جانم بکنم


من دگر یار غریبم اینجا


خسته از رنج و فریبم اینجا


میروم کوچ کنم


جام یکرنگی خود نوش کنم


می روم همسفر


هرکه به غیر از تو شوم


می روم


چله نشین در میخانه شوم

 

 

 

من به جایی بروم


که حقیقت جاری ست


معرفت


بر همه جانها ساری ست


من به سویی بروم


که نگویند چرا این همه صادق هستی؟!


بر جمال گل سرخ


این همه عاشق هستی؟!

 

 

 

من به راهی سفر اغاز کنم


که گل ارکیده


قیمت ش با دل یک سنگ برابر باشد

 
ارزش عشق


به اندازه ی پرواز پرستوی مهاجر باشد

 

من به کاشانه ی دیگر بروم


بشوم چون سیمرغ


بروم بر سر ان کوه بلند


که پر پرواز


قاصدک هم


به انجا نرسد


و دگر هیچ خبر


از تو و یادت نرسد

 

 

من دلم میخواهد


بروم انجایی


که سراسر شور است


جنس لبخند همه شب پره ها


از نور است


و برای دیدن رنگ و ریا


خیلی انجا دور است

 

 

من دلم می خواهد


پا به جایی بنهم


که به غیر از رخ او


هیچ تصویر دگر پیدا نیست


و در ان تنهایی


به خودم برگردم...


به خدا برگردم...

 

 

 

من دلم می خواهد


پا به جایی بنهم


که خدا باشد و بس


که خدا باشد و بس


که خدا باشد و بس...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

دیگر نمی خواهمت...

 

من اینجا

کنج ای خانه

دلم از خاطرات تو

پر از افسوس و فریاد است...

 

 

 

رفتی شبی و از دل من دور شدی

 

در خاطره ام وصله ی ناسور شدی

 

ان سادگی و گذشت و یکرنگی را

 

انگار ندیدی از من و کور شدی

 

وقتی به شبم ستاره بودی اما

 

در روشنی زمان چه کم نور شدی

 

یک نغمه ی پر شور به سازم بودی

 

بد راه زدی و در دلم شور شدی

 

با خون دلم شراب نابت کردم

 

در باغ هوس دوباره انگور شدی

 

زیبا غزل دفتر شعرم بودی

 

یک هجو بدون وزن و ناجور شدی

 

در میکده ام ساقی خوبان بودی

 

با طایفه ی خم شکنان جور شدی

 

شه ماهی دریای وجودم بودی

 

در دام گدایی صفتان تور شدی

 

روزی همه ی زندگی ام بودی تو

 

اکنون به درون دل من گور شدی

 

دیگر نه تو را خواهم و نه خاطره ات

 

دیریست که از مهر دلم دور شدی...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

می ترسم

از ان روزی که تمام شوم 

و

گلویم ابستن احساس باشد

بی هیچ تولدی

می ترسم

خیلی...

 

 

 

می نویسم می

تو هر چه دوست داری بخوانش...

 

 

 

چونکه مستی و صداقت همه از می باشد

 


نکنم خوف عذابی که در پی باشد

 


می خورم باده و یک لحظه ندارم پروا

 


ز خدایی که می و میکده از وی باشد

 


گر چه گویند که مستان همگی دوزخی اند

 


دوزخ من همه جایی ست که بی می باشد

 


ره به جایی نبرد غم که در این میکده ها

 


همه صحبت ما چنگ و دف و نی باشد

 


باده نوشان همگی مست و خرابند ولی

 


خبر از خرقه پر رنگ و ریا کی باشد

 


همه انچه که از اهل ریا بر من شد

 


حاصلش عمر تباهی ست که در طی باشد

 


من که از خرقه تزویر جفاها دیدم

 


زین پس این باده همه های من وهی باشد...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

این هم از بارانی که

همیشه عاشقش بودم...

 

 

 

 

زیر باران بهار

 


باید از عشق سرود

 


باید از عشق نوشت

 


باید از شوق پرستو به پرواز نوشت

 

 

اما افسوس

 


در این قربانگاه

 


جنس بارانی که

 


روی شن های بیابان دلم می بارد

 


همچو تنهایی شب های دلم

 


سرد و بی عاطفه و غمناک است...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

پشیمانم کردی

از توبه ای که

به خاطر تو شکستم...

 

 

 

 

یادم دارم که شبی

 
دل به شبنم بستم

 
و در ان برکه نور ماه را می جستم

 
سرخوش از دیدن یک تکه نور

 
در شب ظلمت خویش


تا سحرگه به کنارش ماندم

 

و برایش خواندم

 
برترین زمزمه انسان را

 
"دوستت دارم" را

 

.........

 

صبحگاهان که از ان سوی دشت

 
گل خورشید نمایان می گشت

 
شبنم قصه من

 
خنده ای کرد به اندیشه من


و به من گفت میان من و تو


همچو ان ماه و پلنگ


فاصله بسیار است

 

و چنان از بر من


نرم و اهسته برفت


که ندیدم حتی


بر تن ساقه گل

 
رد ی از پاهایش...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

 

هر چه دلت می خواهد بگو

 

خیالی نیست...

 

 

 

 

مارا زطوفان خوف نیست ما مرغ دریا دیده ایم


از سختی صحرا چه باک ما مرد صحرا دیده ایم


با تهمت و حرف گزاف هرگز نلرزد پای ما


از روزگار بی وفا زین بیش هم ما دیده ایم...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

 

هر شب

 


پرواز می کنم

 

 در اسمان خیالت

 


خاطراتت را از من نگیر

 


شوق پرواز مرا خواهد کشت...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()

 

 

امید را زمزمه می کنم

شاید

به قبل از زمان تو برگردم...

 

 

 

 

 

ای پرستوی مهاجر شوق پروازت کجاست

 


از چه رو تنها نشستی محرم رازت کجاست

 


غصه ها داری درون سینه ات ای نازنین

 


پس توکل کردنت بر خالق جانت کجاست

 


گر چه بشکسته زمانه بال پرواز تو را

 


شوق پرواز مجازی در دل و جانت کجاست

 


خانه ای در آسمان داری به پهنای زمان

 


بشکن این زندان تن را یاد یارانت کجاست

 


قلب خود را می فروشی ذره ذره بر کسان

 


آن همه آزادگی و طبع مناعت کجاست

 


این دلت را من خریدارم ولی در سینه ات

 


قیمتش صد جان من خواهی تو انصافت کجاست

 


گرچه قلبت ارزشش باشد دو صد چون جان من

 


من که جز یک جان ندارم عدل و انصافت کجاست

 


جان من را هم ستاندی و ندادی قلب خویش

 


ای پرستوی مهاجر عهد و پیمانت کجاست...

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط علی نظرات ()


Design By : Pichak